گاهی گمان نمیکنی ولی میشود... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود گاهی گدای گدای گدایی و بخت با تو یار نیست گاهی همه شهر گدای تو میشود تو مرا... آنقدر آزردی.. که خودم کوچ کنم از شهرت.. بکنم دل ز دل چون سنگت.. تو خیالت راحت.. می روم از قلبت.. می شوم دورترین خاطره در شب هایت تو به من می خندی.. و به خود می گویی: باز می آید و می سوزد از این عشق ولی.. بر نمی گردم نه!!! می روم آنجایی که دلی بهر دلی تب دارد.. عشق زیباست و حرمت دارد.. تو بمان.. دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت سرد و بی روح شده است.. سخت بیمار شده است.. تو بمان در شهرت.. با همه دیده ها و شنیده ها و گذشتن از قلب حادثه ها وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟ یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟ فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند " فاضل نظری " فرصتی نمانده است بیا همدیگر را بغل کنیم فردا یا من تو را می کشم یا تو چاقو را در آب خواهی شست همین چند سطر دنیا به همین چند سطر رسیده است که انسان کودک بماند بهتر است به دنیا نیاید بهتر است اصلا این فیلم را به عقب برگردان آنقدر عقب که پالتوی پوست پشت ویترین پلنگی شود که می دود در دشتهای دور آنقدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند و پرندگان به زمین زمین! نه به عقب تر برگرد بگذار خدا دستهایش را دوباره بشوید در آینه بنگرد شاید تصمیم دیگری گرفت! " گروس عبدالملکیان " من آهنگ توام حالا تو آواز منی کم کم به یک اندازه خوشبختیم به یک اندازه ، مثل هم به یک اندازه قلب ما تو این آوار ویرونه غرور هردومون حتی به یک اندازه پنهونه من از طعم تو شیرینم تو از احساس من شادی به یک اندازه دل دادم به یک اندازه دل دادی نه تو مجبور دلتنگی نه من محکوم بی صبری نه دنیای تو بارونی نه حال و روز من ابری تو رو از حس تنهایی منُ از مرگ ترسونده به یک اندازه اسم ما به یاد زندگی مونده شاعری درباری شعر می گفت... اجباری از لحاظ مطلب کاملا دوزاری، گاهی هم اشعارش از سر بی کاری شعر را می خواند پیش هر درباری تا بگوید شاهی ، به به طولانی روزی اما شعر گفت، کاملا حسابی از لحاظ مطلب ، کاملا رویایی از خدا گشت خجل، تا بخواند شعرش پیش یک درباری ... شعر را انداخت ،در درون یک رود رودی اما پرشور، در مسیر... آزادی! ازقضا رود گذشت، از میان دربار شاه شد فرعون ، در پی یک موسی شعر از آب گرفت ،شعر نابی بنمود ، کاملا حماسی نه مثل اشعار، شاعر درباری...! خشمگین شد چو دید پی شاعر رفتند، شاعر درباری چون که شاعر آمد، گفت من گفتم، و نگویم دیگر...شعر ...اجباری شاه، شاعر را کشت، شاعر درباری، آخرین شعرش شد ،،، مظهر آزادی از میون دشت پر خاطره ی ترانه ها مرا چه به تنهایی و سکوت ؟ نقاشی می کشم دنیای وارونه ام را ، از اینجا تا بی انتهایی تو رنگ در طرح بوسه ای بر باد درختی در آغوش خاک آسمانی بی ماه طبیعتی برهنه و من چشمانم حکایت ها دارد ... مرا چه به تنهایی و سکوت ؟ سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟ صدفی در دریا است؟ نوری از روزنه فرداهاست؟ یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟ بارها آمد و رفت بارها انسان شد وبشر هیچ ندانست که بود خود اوهم به یقین آگه نیست چون نمی داند کیست چون ندانست کجاست چون ندارد خبر از خود که خداست... مهربانی را اگر قسمت کنند من یقین دارم به ما هم میرسد ادمی گر ایستد بر بام عشق دستهایش تا خدا هم میرسد. زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ورنه خاموش است و خاموش گناه ماست زندگی این است آری همین ... همین که نفسی می آید و می رود. و ما ... دلخوش به این که این دم و بازدم همیشگی را زندگی می نامیم. اما هیچ گاه از خاطرمان هم نمی گذرد .. که شاید پس ازاین دم ، بازدمی در کار نباشد ......... بعضی وقتا خوبه چشماتو بببندی و توی اون تاریکی به خودت بگی : ((من یه جادوگرم و وقتی چشمامو بازمی کنم دنیایی رو که خلق کردم پیش روم می بینم و من... تنها من مسولیت کاملش رو به گردن می گیرم.)) بعدیواش یواش مثل پرده ی نمایش چشماتو باز کن و مطمئن باش که این دنیای توست درست همون طور که خلقش کردی...... آرش گفت: زمین کوچک است. تیر و کمانی می خواهم تا جهان را بزرگ کنم… به آفرید گفت: بیا عاشق شویم. جهان بزرگ خواهد شد، بی تیر و بی کمان. به آفرید کمانی به قامت رنگین کمان داشت و تیری به بلندای ستاره.کمانش دلش بود و تیرش عشق... به آفرید گفت: از این کمان تیری بینداز، این تیر ملکوت را به زمین می دوزد. آرش اما کمانش غیرتش بود و جز خود تیری نداشت. آرش می گفت: جهان به عیاران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتی که عاشقی تنها تیری برای خودت می اندازی و جهان خودت را می گستری. اما وقتی عیاری، خودت تیری؛ پرتاب می شوی؛ تا جهان برای دیگران وسعت یابد. به آفرید گفت: کاش عاشقان همان عیاران بودند و عیاران همان عاشقان... آن گاه کمان دل و تیر عشقش را به آرش داد و چنین شد که کمان آرش رنگین شد و قامتش به بلندای ستاره و تیری انداخت تیری که هزاران سال است می رود... هیچ کس اما نمی داند که اگر بهآفرید نبود، تیر آرش این همه دور نمی رفت! این پست فقط جنبه ی طنزه داره و منظور توهین ...نیست. شاعر زن میگه : به نام خدایی که زن آفرید خدایی که اول تو را از گل برای من انواع گیسو و موی مرا شکل طاووس کرد و تو را به نام خدایی که اعجاز کرد تو را روز اول به همراه من ولی بعداً آمد و از روی لطف خدایی که زیر سبیل شما وزیر و وکیل و رئیس ات نمود برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب برای من اما فقط یک نفر برایم لباس عروسی کشید خداوند نعمت بزرگی که به آدمها داده است اینست که از شنیدن سکوت عاجزند و از این روست که همه آسوده و خوش زندگی میکنند! من چشمهایم همیشه نیمه باز است و میخواهم بگویم که هیچ چیز در این دنیا وجود ندارد که دیدنش به باز کردن تمام چشم بیارزد! دکتر شریعتی
کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فيلسوف است. کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است. کسی که پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است. کسی که دروغ می گويد تا پول بگيرد گداست. کسی که پول می گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد قاضی است. کسی که پول می گيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکيل است. کسی که جز راست چيزی نمی گويد بچه است. کسی که به خودش هم دروغ می گويد متکبر و خود پسند است. کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است. کسی که سخنان دروغش شيرين است شاعر است. کسی که علی رغم ميل باطنی خود دروغ می گويد زن و شوهر است. کسی که اصلا دروغ نمی گويد مرده است. کسی که دروغ می گويد و قسم هم می خورد بازاری است. کسی که دروغ می گويد و خودش هم نمی فهمد پر حرف است.
کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند سياستمدار است. تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس ميفروخت معلم گفته بود انشا بنويسيد موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت من نوشته بودم علم بهتر است مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد تو نوشته بودي علم بهتر است شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود خودکارش روز قبل تمام شده بود معلم آن روز او را تنبيه کرد بقيه بچه ها به او خنديدند آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم گاهي به هم گره مي خورند دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم دردهای من نهفتنی است گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند لحظه های ساده ی سرودنم درد می کند شانه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است درد دوستی کجا؟ پافشاری شگفت دردهاست دردهای آشنا دردهای بومی غریب دردهای خانگی دردهای کهنه ی لجوج حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟ درد رنگ و بوی غنچه ی دل است پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟ دست درد می زند ورق شعر تازه ی مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟ درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟ قیصر امین پور دست بر شاخه عشق روی در پنجره داشت نگران گل سرخی که در آن سوی نگاهش می رست بوی گل را می دید وبه تعبیر خدا برمی خواست شانه از بالش آرامش تن بر می داشت و به صحرا می رفت سر هر کوچه درختی می کاشت وبه باران می گفت:تو هوادار درختی باش که سر کوچه ی تنهایی دست سبز خود را به کبوتر بخشید دستهایش سبدی بود پر از میوه عشق و نگاه تر او مثل یک چشمه به اعماق علف ها می رفت لحظه هایی بسیار خیره می شد به دو گنجشک که در باغ خدا می خواندند ابر در دهکده چشمانش می بارید هیچ دریایی از منظر او دور نبود عاقبت مثل گریزی به نهایت پیوست (سلمان هراتی) ((دکتر علی شریعتی)) این گل و همه ی گل های دنیا تقدیم به کسی که در کنارم نیست ولی حس بودنش به من شوق زندگی میدهد. برای کسی که چند روزه ازش بی خبرم و خیلی دلم براش تنـــــــــــــــــــــگ شـــده دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــم تنـــــــــــــــــــــگـــتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه کفشها چه تند میروید ! عابران نگاهتان کجاست؟ زیرکفشهای پرزخاکتان تکه تکه های قلب ماست. چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست ببین مرگ مرا در خویش که مرگم تماشاییست سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست هزار شاکی خودش داره خودش گیره گرفتاره کسی جرمی نکرده گر این روزها عشقی به ما نمی ورزه بهائی داشت این دل پیش ترها که در این روزها نمی ارزه که کار ما گذشته از شکایت هنوزم پایبندیم در رفاقت که تنها تر نشه تنهائیه ما که رسواتر نشه رسوائیه ما میان قلب من اندوه جاریست دلم تنها و بی کس چون قناریست چو گل در خاک گلدانی غریبه درون پوسیده و ظاهر بهاریست شکستم سوختم طاقت سر آمد بگو با من:دوایت بردباریست که را گویم در این فربت خدایا مرا در سینه زخمی سخت کاریست درون قاب کوچک زنده ماندن نشان از لحظه های بی قراریست نمی دانم چرا غم آشنایم همیشه شادی از قلبم فراریست! دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است. فروغ فرخزاد سلام دوستان ازتون میخوام اگه وقت داشتین به وبلاگ زیر ( مال دوستمه ) هم سری بزنین .
زندگی رانفس می کشم
و به آینده ای نامعلوم می اندیشم
تنها به یک امید ...

وقتی بزرگ میشم ،سیاهم.
وقتی میرم زیر آفتاب،سیاهم.
وقتی مریض میشم ،سیاهم .
وقتی می میرم ،هنوزم سیاهم.
وتو ای آم سفید
وقتی به دنیا میای ،صورتی ای.
وقتی بزرگ میشی ،سفیدی.
وقتی میری زیر آفتاب،قرمزی.
وقتی سردت میشه ،آبی ای.
وقتی میترسی ،زردی.
وقتی مریضمیشی،سبزی
و وقتی می میری ،خاکستری ای.
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟؟؟؟
لحظه ای با من باش
تا به باغ چشم تو پنجره ای باز کنم
از تو شعرو قصه و ترانه ساز کنم
شعری هم صدای بارون رنگ سبز جنگل و آبی دریا
قصه ای با رنگ و عطر قصه عشق عاشقای دنیا
از یه لحظه تا همیشه میشه با تو پر گرفت تا اوج ابرا
کوچه پس کوچه شعرو با خیالت پرسه زد تا مرز فردا


حکیمانه امثال ِ من آفرید
و بعداً مرا از خشت آفرید!
برای تو قدری چمن آفرید!
شبیه بز و کرگدن آفرید!
مرا مثل آهو ختن آفرید
رها در بهشت عدن آفرید
مرا بی کس و بی وطن آفرید
بلندگو به جای دهن آفرید!
مرا خانه داری خفن! آفرید
شراره، پری، نسترن آفرید
براد پیت من را حَسَنْ آفرید!
و عمری مرا در کفن آفرید

ادامه مطلب
دردهای من نگفتنی
دردهای من
من ولی تمام استخوان بودنم
انحنای روح من
دردهای پوستی کجا؟
این سماجت عجیب
اولین قلم
دفتر مرا
درد، حرف نیست
این است "امانتی" که بر دوش آدم٬ سنگینی می کند
واین است آن "پیمانی"
که در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم٬
و "خلافت" او را در کویر زمین تعهد کردیم.
ما برای همین "هبوط" کردیم٬
و اینچنین است که به سوی او باز می گردیم.


| Design By : Pichak |








