تبليغاتX
¤•* آخرین حرف *•¤

¤•* آخرین حرف *•¤

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 15:20 توسط مرضیه|

 

گاهی گمان نمیکنی ولی میشود...

گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود...

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است ...

گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود...

گاهی گدای گدای گدایی و بخت با تو یار نیست...

گاهی همه شهر گدای تو میشود

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 17:36 توسط مرضیه|

 

تو مرا...

آنقدر آزردی..

که خودم کوچ کنم از شهرت..

بکنم دل ز دل چون سنگت..

تو خیالت راحت..

می روم از قلبت..

می شوم دورترین خاطره در شب هایت

تو به من می خندی..

و به خود می گویی:

باز می آید و می سوزد از این عشق ولی..

بر نمی گردم نه!!!

می روم آنجایی

که دلی بهر دلی تب دارد..

عشق زیباست و حرمت دارد..

تو بمان..

دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت

سرد و بی روح شده است..

سخت بیمار شده است..

تو بمان در شهرت..

نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 13:3 توسط مرضیه|

 

با همه دیده ها و شنیده ها و گذشتن از قلب حادثه ها
زندگی رانفس می کشم
و به آینده ای نامعلوم می اندیشم
تنها به یک امید ...

 

 

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند

زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب

وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد

تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام

ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت

بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

" فاضل نظری "

 

نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 11:40 توسط مرضیه|

 

فرصتی نمانده است

بیا همدیگر را بغل کنیم

فردا

یا من تو را می کشم

یا تو چاقو را در آب خواهی شست

همین چند سطر

دنیا به همین چند سطر رسیده است

که انسان کودک بماند بهتر است

به دنیا نیاید بهتر است

اصلا این فیلم را به عقب برگردان

آنقدر عقب

که پالتوی پوست پشت ویترین

پلنگی شود که می دود در دشتهای دور

آنقدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند و

پرندگان به زمین

زمین!

نه به عقب تر برگرد

بگذار خدا دستهایش را دوباره بشوید

در آینه بنگرد

شاید

تصمیم دیگری گرفت!

" گروس عبدالملکیان "

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 10:30 توسط مرضیه|

 

من آهنگ توام حالا

تو آواز منی کم کم

به یک اندازه خوشبختیم

به یک اندازه ، مثل هم

 

به یک اندازه قلب ما

تو این آوار ویرونه

غرور هردومون حتی

به یک اندازه پنهونه

 

من از طعم تو شیرینم

تو از احساس من شادی

به یک اندازه دل دادم

به یک اندازه دل دادی

 

نه تو مجبور دلتنگی

نه من محکوم بی صبری

نه دنیای تو بارونی

نه حال و روز من ابری

 

تو رو از حس تنهایی

منُ از مرگ ترسونده

به یک اندازه اسم ما

به یاد زندگی مونده

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 10:39 توسط مرضیه|

نیا باران زمین جای قشنگی نیست ‏
 
من از جنس زمینم خوب می دانم که‏
 
گل در عقد زنبور است، اما یک طرف
 
سودای بلبل، یک طرف بال و پر پروانه
 
را هم دوست می دارد، نیا باران
 
پشیمان می شوی از آمدن، زمین
 
جای قشنگی نیست، در ناودان ها ‏
 
گیر خواهی کرد، من از جنس زمینم
 
خوب می دانم که اینجا جمعه بازار است‏
 
و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک
 
نسیه می دهند.‏
 
در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند،
 
در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در
 
اندازه می گیرند.‏
 
نیا باران زمین جای قشنگی نیست...
 
 
 
 
نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 10:30 توسط مرضیه|

 
وقتی به دنیا میام ،سیاهم .

وقتی بزرگ میشم ،سیاهم.

وقتی میرم زیر آفتاب،سیاهم.

وقتی مریض میشم ،سیاهم .

وقتی می میرم ،هنوزم سیاهم.

وتو ای آم سفید

وقتی به دنیا میای ،صورتی ای.

وقتی بزرگ میشی ،سفیدی.

وقتی میری زیر آفتاب،قرمزی.

وقتی سردت میشه ،آبی ای.

وقتی میترسی ،زردی.

وقتی مریضمیشی،سبزی

و وقتی می میری ،خاکستری ای.

و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟؟؟؟

 
نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 17:24 توسط مرضیه|

 

شاعری درباری

 شعر می گفت... اجباری

 از لحاظ مطلب

 کاملا دوزاری، گاهی هم اشعارش

از سر بی کاری

 شعر را می خواند  پیش هر درباری 

 تا بگوید شاهی ، به به طولانی 

 روزی اما شعر گفت، کاملا حسابی 

 از لحاظ مطلب ، کاملا رویایی 

 از خدا گشت خجل، تا بخواند شعرش

پیش یک درباری ...

 شعر را انداخت ،در درون یک رود

رودی اما پرشور، در مسیر... آزادی!

 ازقضا رود گذشت، از میان دربار

شاه شد فرعون ، در پی یک موسی

 شعر از آب گرفت ،شعر نابی بنمود ،

 کاملا حماسی 

 نه مثل اشعار، شاعر درباری...!

 خشمگین شد چو دید

 پی شاعر رفتند، شاعر درباری

چون که شاعر آمد،

 گفت من گفتم، و نگویم دیگر...شعر ...اجباری

 شاه، شاعر را کشت،

 شاعر درباری، آخرین شعرش شد ،،، مظهر آزادی

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 17:16 توسط مرضیه|


از میون دشت پر خاطره ی ترانه ها

لحظه ای با من باش

تا به باغ چشم تو پنجره ای باز کنم

از تو شعرو قصه و ترانه ساز کنم

شعری هم صدای بارون رنگ سبز جنگل و آبی دریا

قصه ای با رنگ و عطر قصه عشق عاشقای دنیا

از یه لحظه تا همیشه میشه با تو پر گرفت تا اوج ابرا

کوچه پس کوچه شعرو با خیالت پرسه زد تا مرز فردا


نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:56 توسط مرضیه|

 

مرا چه به تنهایی و سکوت ؟

نقاشی می کشم

دنیای وارونه ام را ،

از اینجا تا بی انتهایی تو

رنگ در طرح

بوسه ای بر باد

درختی در آغوش خاک

آسمانی بی ماه

طبیعتی برهنه

و من

چشمانم حکایت ها دارد ...

مرا چه به تنهایی و سکوت ؟

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:17 توسط مرضیه|

 

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران

خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست؟

یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟

بارها آمد و رفت

بارها انسان شد

وبشر هیچ ندانست که بود

خود اوهم به یقین آگه نیست

چون نمی داند کیست

چون ندانست کجاست چون ندارد خبر از خود که خداست...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 14:36 توسط مرضیه|

 

                   مهربانی را اگر قسمت کنند

                                              من یقین دارم به ما هم میرسد

               ادمی گر ایستد بر بام عشق

                                              دستهایش تا خدا هم میرسد.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 18:30 توسط مرضیه|

 

زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست

گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست

ورنه خاموش است و خاموش گناه ماست

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 18:21 توسط مرضیه|

 

زندگی این است

آری

همین ...

همین که نفسی می آید و می رود.

و ما ...

دلخوش به این که

این دم و بازدم همیشگی را زندگی می نامیم.

اما هیچ گاه از خاطرمان هم نمی گذرد ..

که شاید پس ازاین دم ، بازدمی در کار نباشد .........

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 17:24 توسط مرضیه|

 

بعضی وقتا خوبه چشماتو بببندی و توی اون تاریکی به خودت بگی :

((من یه جادوگرم و وقتی چشمامو بازمی کنم دنیایی رو که خلق کردم پیش روم

می بینم و من... تنها من مسولیت کاملش رو به گردن می گیرم.))

بعدیواش یواش مثل پرده ی نمایش چشماتو باز کن و مطمئن باش

که این دنیای توست

درست همون طور که خلقش کردی......

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 12:37 توسط مرضیه|

 

آرش گفت: زمین کوچک است. تیر و کمانی می خواهم تا جهان را بزرگ کنم…

به آفرید گفت: بیا عاشق شویم. جهان بزرگ خواهد شد، بی تیر و بی کمان.

به آفرید کمانی به قامت رنگین کمان داشت و تیری به بلندای ستاره.کمانش دلش

بود و تیرش عشق...

به آفرید گفت: از این کمان تیری بینداز، این تیر ملکوت را به زمین می دوزد.

آرش اما کمانش غیرتش بود و جز خود تیری نداشت.

آرش می گفت: جهان به عیاران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتی که عاشقی تنها

تیری برای خودت می اندازی و جهان خودت را می گستری. اما وقتی عیاری، خودت

تیری؛ پرتاب می شوی؛ تا جهان برای دیگران وسعت یابد.

به آفرید گفت: کاش عاشقان همان عیاران بودند و عیاران همان عاشقان...

آن گاه کمان دل و تیر عشقش را به آرش داد و چنین شد که کمان آرش رنگین شد و

قامتش به بلندای ستاره و تیری انداخت تیری که هزاران سال است می رود...

هیچ کس اما نمی داند که اگر به‌آفرید نبود، تیر آرش این همه دور نمی رفت!  

 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 22:16 توسط مرضیه|

 

این پست فقط جنبه ی طنزه داره و منظور توهین ...نیست.

شاعر زن میگه :

به نام خدایی که زن آفرید
حکیمانه امثال ِ من آفرید

خدایی که اول تو را از گل
و بعداً مرا از خشت آفرید!

برای من انواع گیسو و موی
برای تو قدری چمن آفرید!

مرا شکل طاووس کرد و تو را
شبیه بز و کرگدن آفرید!

به نام خدایی که اعجاز کرد
مرا مثل آهو ختن آفرید

تو را روز اول به همراه من
رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف
مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما
بلندگو به جای دهن آفرید!

وزیر و وکیل و رئیس ات نمود
مرا خانه داری خفن! آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب
شراره، پری، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر
براد پیت من را حَسَنْ آفرید!

برایم لباس عروسی کشید
و عمری مرا در کفن آفرید

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 10:31 توسط مرضیه|

 

خداوند نعمت بزرگی که به آدمها داده است اینست که از شنیدن سکوت عاجزند 

و از این روست که همه آسوده و خوش زندگی میکنند!

من چشمهایم همیشه نیمه باز است و میخواهم بگویم که هیچ چیز در این دنیا

وجود ندارد که دیدنش به باز کردن تمام چشم بیارزد!

 دکتر شریعتی

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 13:16 توسط مرضیه|

 

کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فيلسوف است.

کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است.

کسی که پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است.

کسی که دروغ می گويد تا پول بگيرد گداست.

کسی که پول می گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد قاضی است.

کسی که پول می گيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکيل است.

کسی که جز راست چيزی نمی گويد بچه است.

کسی که به خودش هم دروغ می گويد متکبر و خود پسند است.

کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است.

کسی که سخنان دروغش شيرين است شاعر است.

کسی که علی رغم ميل باطنی خود دروغ می گويد زن و شوهر است.

کسی که اصلا دروغ نمی گويد مرده است.

کسی که دروغ می گويد و قسم هم می خورد بازاری است.

کسی که دروغ می گويد و خودش هم نمی فهمد پر حرف است.

کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند سياستمدار است.

 

نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت 11:6 توسط مرضیه|

من به مدرسه ميرفتم تا درس بخوانم

تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي

او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا

 

من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم

تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود

او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس ميفروخت

 

معلم گفته بود انشا بنويسيد

موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت

 

من نوشته بودم علم بهتر است

مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد

تو نوشته بودي علم بهتر است

شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي

او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود

خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبيه کرد

بقيه بچه ها به او خنديدند

آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد

هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد

خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته

شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم

گاهي به هم گره مي خورند


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 21:18 توسط مرضیه|

 

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟ 

 

قیصر امین پور



 

نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 10:39 توسط مرضیه|

 

دست بر شاخه عشق

 روی در پنجره داشت

 نگران گل سرخی که در آن سوی نگاهش می رست

 بوی گل را می دید

 وبه تعبیر خدا برمی خواست

 شانه از بالش آرامش تن بر می داشت

 و به صحرا می رفت

 سر هر کوچه درختی می کاشت

 وبه باران می گفت:تو هوادار درختی باش

 که سر کوچه ی تنهایی

 دست سبز خود را به کبوتر بخشید

 دستهایش سبدی بود پر از میوه عشق

 و نگاه تر او

 مثل یک چشمه به اعماق علف ها می رفت

 لحظه هایی بسیار

 خیره می شد به دو گنجشک

 که در باغ خدا می خواندند

 ابر در دهکده چشمانش می بارید

 هیچ دریایی از منظر او دور نبود

 عاقبت مثل گریزی به نهایت پیوست  

(سلمان هراتی)

نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 22:19 توسط مرضیه|

 
خدا٬ انسان وعشق؛

این است "امانتی" که بر دوش آدم٬ سنگینی می کند

واین است آن "پیمانی"

که در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم٬

و "خلافت" او را در کویر زمین تعهد کردیم.

ما برای همین "هبوط" کردیم٬

و اینچنین است که به سوی او باز می گردیم.

((دکتر علی شریعتی))

 

نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 22:18 توسط مرضیه|

 

این گل و همه ی گل های دنیا تقدیم به کسی که در کنارم نیست ولی حس

بودنش به من شوق زندگی میدهد.

برای کسی که چند روزه ازش بی خبرم و خیلی دلم براش تنـــــــــــــــــــــگ

شـــده

دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــم تنـــــــــــــــــــــگـــتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 18:9 توسط مرضیه|

 

کفشها چه تند میروید !

عابران نگاهتان کجاست؟

زیرکفشهای پرزخاکتان

تکه تکه های قلب ماست.

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 19:19 توسط مرضیه|

 

چنان دل کندم از دنیا

که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرا در خویش

که مرگم تماشاییست

 

 

سکوتم از رضایت نیست

 دلم اهل شکایت نیست

هزار شاکی خودش داره

 خودش گیره گرفتاره

کسی جرمی نکرده گر

 این روزها عشقی به ما نمی ورزه

بهائی داشت این دل پیش ترها

 که در این روزها نمی ارزه

که کار ما گذشته از شکایت

 هنوزم پایبندیم در رفاقت

که تنها تر نشه تنهائیه ما

 که رسواتر نشه رسوائیه ما

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 13:28 توسط مرضیه|

 

 

میان قلب من اندوه جاریست

دلم تنها و بی کس چون قناریست

چو گل در خاک گلدانی غریبه

درون پوسیده و ظاهر بهاریست

شکستم سوختم طاقت سر آمد

بگو با من:دوایت بردباریست

که را گویم در این فربت خدایا

مرا در سینه زخمی سخت کاریست

درون قاب کوچک زنده ماندن

نشان از لحظه های بی قراریست

نمی دانم چرا غم آشنایم

همیشه شادی از قلبم فراریست!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 19:2 توسط مرضیه|

 

دلم گرفته است

 

دلم گرفته است

 

به ايوان مي روم و انگشتانم را

 

بر پوست كشيده شب مي كشم

 

چراغهاي رابطه تاريكند

 

چراغهاي رابطه تاريكند

 

كسي مرا به آفتاب

 

معرفي نخواهد كرد

 

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

 

پرواز را به خاطر بسپار

 

پرنده مردني است.

                                  

  فروغ فرخزاد

 

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 10:10 توسط مرضیه|

 

 

سلام دوستان ازتون میخوام اگه وقت داشتین به وبلاگ زیر ( مال دوستمه ) هم

سری بزنین .

http://sarayan53.blogfa.com/

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 20:10 توسط مرضیه|


آخرين مطالب
»
» گاهی...
» تو بمان در شهرت..
» باز هم مینویسم...
» فرصتی باقی نمانده...
» خوشبختی
» نیا بارن...
» شعری جالب از یک بچه ی سیاه پوست
» شاعر درباری
» تقدیم...

Design By : Pichak